چشمه مقدس سبز
صفحه های پر از برگ سبز برای شهروندان اهورایی! برای.... فرنوش
با سلام ! اين اولين مطلبي است كه من به اين صورت در وبلاگ مي نويسم ،در اين مدت من با اين وبلاگ توانستم بفهمم كه توان مخاطب شناسي و وارد كردن متن مناسب با نياز خواننده ،ميسر نخواهد شد مگر با نظرات شما دوستان عزيز كه قاعدتآبايد انسان هايي باشيد كه قدرت وروان بي نظير ي در اين موضوعات كه ذكر خواهم كرد داشته باشيد ما در اين وبلاگ سعي داريم موضوعاتي از قبيل :آثار ادبي اجتماعي ،سياسي فرهنگي به زبان فارسي، انگليسي/شريعتي شناسي/سير در انديشه هاي عبداكريم سروش،مطهري /شناخت جريانات داخل كشور/موضوع داغ انفجار يا اصلاح يا هيچكدام؟/وفلسفه غرب (ماركسيسم ،اگزيستنسياليسم،سوسياليسم،آنارشيسم و....) را پوشش دهيم كه از شما دوستان خواهشمندم كه با نظرات خود ما را با ويندوز ذهن مخاطبان آشنا كنيد. دوستدار شما غريب واژه ********** من به قانون ملخ معترضم از چمن بیزارم مطمئنم که زمان بیمار است!!! من به تنها بودن دخترکه همسایه آن زمانی که همه در خوابند تا ابد مشکوکم...... دوست من دیدنش آسان نبود نشستن در سیاهی ها گناهه
برادر بی قراره..
برادر نوجونه،
برادر شعله واره.
برادر غرق
خونه.برادر کاکلش آتش فشونه .! برای صدای پاک...فرنوش معصوم ********** بی هیچ هراسی،غرق در شادی بودم آیا این نوعی چشم بندی بود؟! ودست سرد تقدیر. دیگر شادی به آسانی پدیدنیاورد ااگر سفید،اگر سیاه برای رهبر سمفونی سکوت ...مسعود آلگونه متن
نوشته ها مرا خسته کرد،مرا سرسازش با اینها نیست،اینها باید ومی باید
برسنگ نایاب های کویر دکترشریعتی نوشته شود که بگویند، این سنگ ها: که
مسعود... نه آنچه مردم می بینند... پرستش
در شب های پاییزکه مرا در دردهای خویش خواباند،مرا چه قدر آرام به بیهوده
می رساند، ومن باردیگرچیزی از این وردهای بیهوده نمی خواهم به جزاندکی
سروده نیایش که راه بین من ومسعود است... چقدر حسرت یک رویا که سمفونی سکوت رادر این شب ها یی ،که دوزخ ابعاد روح مرا می گستراند برایم یک رویاست...تنهایی در دل تنهایی... ماهیتم
از عطر گل ها دور مانده! وآرزوی شاعری برای این وآن گل ها ،هویتم را
نادلیل جلوه می دهد ...اما چقدر شاعرم!برای آبان وبرای بادهای کشنده
معنویت... صدای نجوای خداوند را چقدر می شنوم...در آن خلوت درون که کلمه رد وبدل نمی شودو مسعودآلگونه سمفونی سکوت را ترنم می نوازد.. هنگامه
ای که که در گوشه باغ غریبگی اورادیدم به اینچنین برگ زیبایی بود...وچقدر
نمی توانم گریه کنم از غم هایی که ایمن گاهشان صدای خسته من است... من از این جا جدا نمی شوم وبه شلوغی نیمه شب ها بازنمی گردم...وشروع پرستش برای دیگرروز...خسته ام.. و اما چقدر تر دوستت دارم!رهبر سمفونی سکوت ،مسعود آلگونه، که بی گمان نامت ایمان است.. برای نصرت از زبان غریب واژه *********************** به تو می نویسم و برای تو با دایره ی محدودی از معرفت و کمی فیلتر
عاطفه و احساس،شاید. دشوار است نوشتن نانوشته هایی که
به اندازه تمام مجهولات ذهن من است.میزان انسانیت هر کسی با نیازهایش شناخته می
شود،"با آنچه می خواهد باشد" نه "آنچه که هست"،با
"شدن" نه "بودن". در این جهان ظلمانی، تو را در مسیر روشن
"شدن"ها یافتم.دغدغه هایت هم رنگ سطور است که سپید می نگاشتی و من سبز
می خواندم. دغدغه هایی که سراسر آسمانی بود و زمینی می نمود. درد هایی هست که انسان را بزرگ می
کند: درد بزرگی است "دوست داشتن" و درد بزرگتری است "عشق" و "تنهایی"،چه واژه ی
پردامنه ی غم انگیزی!که این روزها در لابلای ورق های کتاب زندگی ات بیش از پیش به
چشم می خورَد.و "جدایی" که تعبیر عارفانه ایست برای این واژه. فقدان این
دردهاست که انسان بودن و انسان ماندن را به ابتذال می کشاند.و من دردمند بودنت را
دوست دارم. با بار سنگین "مسئولیتت" بر دوش و چراغ "آگاهیت "
در دست. گوش کن! پژواکی ست در افلاک که
"صدا میزند از دور قدم های تورا" : "چشمانت را به من ببخش که
گواه خونبهای نگاه های آسمانی از دست رفته است!" "مرا با تو وعده ی دیداری
ست،آنسوی زمان ، فراسوی زمین، در مزر آسمان...." Quand, les deux yeux fermés, en un soir chaud d’automne, When, with both my eyes closed, on a hot autumn night, en cours particuliers : in private lessons Parviz Natel Khanlary :was born in Tehran in 1914. He was the son of Abolhassan Khanlary Etessamolmolk from the region of Natel located in the Noor (Nour or Nur) county of Mazandaran, a Caspian province in the north of Iran. Abolhassan Khanlary was an officer in the Ministry of Justice (in Persian: Vezaarat-e-Daadgosstari or Adlieh). Some reports also reveal that he worked as an officer in the Ministry of Foreign Affairs (in Persian: Vezaarat-e-Omoor-e Khaarejeh). The mother of Parviz was Salimeh Kaardaar who was a cousin (in Persian: Dokhtar Khaaleh) to poet NimaYooshij Esfandiari . NimaYooshij (1896-1960), born as Ali Esfandiari, was an Iranian poet who started the style of Modern Poetry or Sher-e-no, aka Nimaii Poetry or Sher-e-Nimaii. It is documented that PNK firstly attended Iranian school of Darolfonoon, French school of Saint Louis, and American School in Tehran, Iran. Upon the completion of high-school education he was already a master in many foreign languages such as French, English, Russian, etc. PNK was then graduated from Tehran University with a doctorate degree in Persian Literature. He married to his fellow-student Zahra Keya who was the grandchild (in Persian: Naveh) of Shaikh Fazlolah Noori. he was an Iranian Muslim cleric who strongly opposed the Constitutional Revolution of Iran (1905-1911) and was executed for his opposition. According to Azar Nafisi, Shaikh Fazlolah Noori considered as a mentor to Ruhollah Khomeini, issued religious decree (in Persian: Fatwa) against the public education of women during the Constitutional Revolution. It should be noted that neither Parviz Natel Khanlary nor Zahra Keya followed in the footstep of Shaikh Fazlolah Noori.. The products of the marriage of PNK and Zahra Keya were a son named Armaan, and a daughter called Taraneh. Later, Armaan died due to cancer. Taraneh, the daughter, studied Architecture and she now lives in Paris, France. For a short time PNK taught in the high-schools of Rasht, the capital city of Gilan province in the north of Iran. He also taught in some high-schools in Tehran. PNK was then appointed as the Associate Professor in Persian Language and Literature at TU. In 1949, while keeping his position at Tehran University, he attended Paris University in France and studied linguistics. Upon his return to Iran he was promoted as the Professor in Persian Language and Literature at TU. He also traveled to Tajikistan in 1956 and to India in1978. عمری دگر بیاید بعد فراق مارا برای عزیز شهیدم ایرج ... من به دیدن تو آمدم یعنی ایرج تورفته ای ؟ آه شب شده ،بلند شو باز هم تو حرف می زنی این سروصدا برای چیست؟ من رفتم بیا... مسعود آلگونه "اکنون" ها بسی زود گذرند.گویی به ما
نیاز دارند و به طرز عجیبی به ما وابسته اند. به ما که خود فانی ترین همه ایم. فقط
یکبار همه چیزی ، فقط برای یکبار. و نه بیشتر و ما خود نیز یکبار. و دیگر باره هرگز. اما این یکبار روی زمین بودن را آیا می توان نادیده
انگاشت؟! درانتهای هرسفر ؤؤ اما خدای دل! درآخرین سفر گم گشته ام، کجا حسین پناهی کس دیگری بود...نه آنارشیست نه معترض نه سوسیالیسم نه مسلمان...اوهیچ کس نبود..اوحسین پناهی بود Night is coming, Sun is setting, Poem by: Sadegh Akbari Beni, Student of English Translation, University of Shahrekord هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیااینچنین یکجا جمع نمیشودکه در این سه واژه کوتاه نهفته باشد فرنوش ! به سراغ من کی آیی؟اگر میایی.. اینجا دریا آباد بی موج است آه... آه... "Sunset" Poet: Maryam Khodabandeh, Student of English Translation, Shahrekord University. میروم خوش به سبکبالی ،همه ذرات وجودم آزاد باد Over And Over Sometimes Ifeel like I am dying at down and sometimes I `m warm as fire. But lately Ifeel like I ` m just gonna rain anit goes over,and over,and over again,yeah. Too many flames,with too much to burn and life`s only made of paper. Oh,how I need to be free of this pain but it goes over,and over,and over again. Yeah,sometimes I cry for the lost and alone and for dreams that will all be ashes. But lately ّI feel like I `m just gonnagoing to rain and it goes over and over,and over again. Country boy(NOSRATOLAH TASEYDI) نامه ای به ماه بانو... رسم در نوشتن ابتدا سلام وعرض ادب و...اما!اما مگر میشود که چنین کرد وقتی که دردوران غیرانسانی ودرد مملویی زاییده شوی...که تنها اصطلاحات خارجی سپاه رستگاری تو باشد. درقاموس وجود من جز ادبیات کهنه وچرند های (اگزیستنسیالیستی ،هایدگری،سارتری،ايدلوژی های شریعتی،دین با پارادایم سروش ،جامعه مدنی صلح جهانی،واحساس نابم نسبت به سرمایه های ماورایی واندکی عشق به تووشهروندان به سکوت رفته آریایی)چیزی چشم نخواهد دید،که این یعنی تنهایی...تنهایی...! همه کس تنهایی را وقتی به کار میبرد که مثنوی زندگی صدایشان نکندولی من تنهایی راوقتی به کار میبرم که گلهارابادکنده باشد،وقتی که ازاسب اندیشه افتاده باشی،وسقوط از اسب مادیت در کمین من باشد که بااین پدیده تنهایی یواش یواش ادبیات مرا فتح وتسخیر خواهد کرد. تنهایی!ماه بانو تنهایی... تنهایی که فرنوش سهم بزرگی در ان داشت ...شنیدم که سر چشمه روستای اغنیا ءاو رامیبینی...سلام مرا نثارش کن وبگوکه .... ...وقتی که رفتی بی توامامزاده تعطیل است،دیگر مسیرخانه تاامامزاده راکه می بایست کوه بپیمایی وبه آنجا میرفتی برای مافراموش شده است ،آن کوهی که ازبالای ان پیراهن دختران آبادی تهی دست رابهاری میدیدی،ای کاش بودی ومی دیدی این خالی بودن وسکوت بعدازظهرهایی که صدای ویز ویز پشه ها تنها صدایی است که میشنوی ودیگر هیچ... وقتی پیراهن دختران آبادی تهیدست را به یادمی اورم والان که چیزی جزاندوه شبانه پاییزی وخشک وخورد شدن برگ های سبز رانمی بینم دوانه وار اشک میریزم،روزها سکوت شب پایکوبی اینجادیوانگی جاریست... بی توامازاده تعطیل است...وکسی به چراغ دست نمی آلایدتاکه شاید چشم ببیندکه چه کسی درتاریکی شب های سرد میرقصد...هیچ کس نمیداند چون هیچ کس نمی آلاید... نمیدانم که این رقاصه این رقص به این زیبایی رادرکدام فصل ودرکام کلاس ومطربخانه بیاموخت. پشت سر این رقاصه رقص بلدان مقلد به همان سبک میکوبند،همین حالاهم سکوت مرافروریختن... بگو به فرنوش که... ...اینها به کمین سپیده دم نشسته اندتاکه نکند سپیده دم چشمانشان رابزندبگو که ببین تنهایی مرا...چندیست که باهیچ می وجامی مست نمی شوم واین یعنی گریستن بر فراز تک تک لحظات یادت نرود که بگویی به فرنوش که مادرم هم گفت بیاچراکه درخت سیسته* نیزتعطیل شدبرای چندمین بار می گویم بگو که(بی تو امامزاده تعطیل است ودستی فانوس تکیه ومناره راروشن نمیکند) برای دکتر علی شریعتی... دلم گرفته ازروزهای که دکترعلی شریعتی ازآنها سخن می گفت دلم تنگ است.... یک یاچند ماجرای بزرگ کارتونی در ابعادهمه جا ی این سرزمین اهورایی به جریان افتاده است ومیگویندهرچه قابلیت حرکت دارد باید کشته شوداز رفتن دکتر وبرگزیده شدن اویعنی شروع تزریق مسکن ومورفین... گوش فرا بده... که چگونه مثل یک رستم همه را می تاراند او پیروز است اری ... وضع وحال شبانه مراحدس بزن... به علی شریعتی فکر میکنم...که ساخت وسازاقیانوس دیگری راشروع کرد قبل از دیدن من دانش آموخته ودانشجوی سوربن فرانسه رادیده ای مرادررستم کاذب وعرب های دروغین نبین... اوپیروز نیست... اوواقعیت نیست... اوجفتک پرانی اش رامدیون نوشیدن شراب است امامردم می ایستند ونگاه میکنندوکلماتی میگویندکه من تشخیص نتوانم داد... صلح وتشعشعات هسته ای ... که لذت را ازرنج دیگران بدست می اورد... فعلااین جا ایران است... وباران عجیب نیست... همان طوری که رفتن علی شریعتی عجیب نیست... نقطه های جلوهر جمله یعنی دردهای پردامنه ************** چقدر واژه ها برا ی نوشتنت تنهایم گذاشته اند! در باران ریز لحظه های سرشار از خاطرات ماندگارت چقدر کودکانه خیس می شوم! می بینی مرا به چتر نگاهت نیازی نیست که چشم هایم طلایه دار ابرهای بارانی شده اند تو انعکاس آب و آیینه ای تبلور رویش آغازینی تلاقی آسمان و زمینی "چه اردیبهشت می خندی! " لبریز از بهاران می شوم با تو بی تو من نام کوچک دلتنگی ام که گم شده ام در پس کوچه های غریبانگی ات و دل داده ام به دوام لحظه های شکوهناکِ آمدنت و پُرم از این همیشه های هنوز: که دوباره قدم هایت را به خلوت غریبانه من خواهی بخشید؟
*******************
كــه شانــههاي غـرورت
تــشنه هـــق هـــق اســت
حتــي ميدانند
كه بــايد پلكهــايت را
دوســت داشــت
تــا آشنــايي را نشنــاسي .
ميدانــي ؟
مــن هيــچ بـغضي را ارزان
نـفروختـــهام
تنهـــا ،
سـايـههـــاي حضــورم را
پــوششي ميكنــم
بــر شانـههــاي عريــان غـرورت
تــا ،
غــريبــهاي عبــور نـكـنـد .
مسلط شـــدهاي بـــر من ...
تـــو را ميگويــم ...
تـــازيانه ميزنــي ...
هـــي ديـــوانــه ...
مـــيخواهم بــگويــم :
تـــازيــانه از ســرم بــردار ...
مـــيتــرسم بــگويـنـد ديـــوانــه شـــدهام ...
بـــا خـــودم كلنـجـــار مـــيروم ...
تـــا ديـــوانــگي بـــه ســـراغم نيـــامده ...
بــرگردان تـنـهاييم را ...
پنجره اش رو به خیابان نبود
دوست من منظره ی بسته اش
طارمی پر گل ایوان نبود
چهره گشائی که به چاه محاق
چهره گری هاش نمایان نبود
طرح زمینی بزنم دوست را
دوست من هیچ جز انسان نبود
من پی دریوزه ی جسمم اگر
او پی دریوزگی جان نبود
دامنه ای داشت پر از آبشار
منتظر رحمت باران نبود
بد خبران آنچه از او گفته اند
با دل خوش باورمان آن نبود
دوست من با دل طوفانی اش
جز پی آرامش طوفان نبود
دوست من نکته آغاز هاست
دوست من نقطه پایان نبود
با چه دریغی بسرایم از او
او که خود از خویش پشیمان نبود
________
محمد علی بهمنی
********
هر نت موسیقی كه از عشق سخن بگويد
زيباست....!!!
حالا
سمفونی پنجم " بتهوون " باشد،
يا زنگ تلفنی كه در انتظار صداي توست.
********
شب است و چهره ی میهن سیاهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هر که عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره.برادر شعله واره.برادر دشت سینه اش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و طوفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون میبارد از دلهای سوزان
برادر نوجونه،برادر غرق خونه،برادر کاکلش آتش فشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی ،تو که هم رزم و هم زنجییرمایی
ببین خون عزیزان را به دیوار، بزن شیپور صبح روشنایی
شعري اجرا شده توسط استاد عزيزم"محمد رضاشجريان"
خیلی وقت پیش در افکارم سرگردان بودم
در سرزمین افسانه های پریان
معصومیت وعشق تنها چیزی بودند که با آنها آشنا بودم
بزودی روزها وسالها از پس هم گذشتند...
تصویر تازه ای از رویا ها وافسانه پریان برایم زاده شد
سنگ تازه ای هرروز سر راهم پدید آمد ،اما...
معصومیت دیگر به یغما رفته بود
معصومیت فقط واژه ای دیگر بود، فریبی دیگر...
اسیر دستان معصوم...اسیر افسانه های ناب سخن
وچشمانم سرشار از نفرت،پنهان در هرکجا...
پس دریافتم که زندگی سرتاسر یک بازی است
اما!
تومی دانی که هرگز برنده ای نداشته است...!!
!اگرآسمان،اگر زمین
باز تو یک بازنده ای
هر جور که تفسیرش کنی ،یعنی کابوس وشب
دنیا زیردستان معصوم دیگری در گردش است
وقتی که تو از دست رفته باشی
Je respire l’odeur de ton sein chaleureux,
Je vois se dérouler des rivages heureux
Qu’éblouissent les feux d’un soleil monotone ;
Une île paresseuse où la nature donne
Des arbres singuliers et des fruits savoureux ;
Des hommes dont le corps est mince et vigoureux,
Et des femmes dont l’œil par sa franchise étonne.
Guidé par ton odeur vers de charmants climats,
Je vois un port rempli de voiles et de mâts
Encor tout fatigués par la vague marine,
Pendant que le parfum des verts tamariniers,
Qui circule dans l’air et m’enfle la narine,
Se mêle dans mon âme au chant des mariniers.2- Translation
I inhale the fragrance of your welcoming breast
I see happy shores spread out before me,
Blazing in the flames or a monotonous sun;
A lazy isle to which nature has given
Singular trees, savory fruits,
Men whose bodies are vigorous and slender,
And women in whose eyes shines a surprising candor.
Guided by your fragrance to these charming climates,
I see a port filled with sails and masts
Still exhausted by the waves of the sea,
While the perfume of the green tamarinds,
That fills up the air, and widens my nostrils,
Mingles in my soul with the sailors' songs.3- Additionnal vocabulary
des droits d’auteurs : author's copyrights
quand j’en ai le temps : when I have time
l’avenir : the future
Le sein : the breast
au bord de l'eau : by the water
éblouir : to blind
aveuglante : blinding
pauvrement : poorly
mort de honte : dead from shame (idiom)
je sais que c'est ce dont vous avez besoin : I know it's what you need
le citron vert : lime
la narine : the nostril
enfler : to swell
دوستان!
این نیمه مقاله برگرفته از کتاب کوچکی است به نام تجربه که بدون شک هر کس که که به دنبال سیر در حوزه روشنفکری ودانایی است خود میداند که این مقوله چه نقش پر محتوایی در این پروسه انجام می دهد.
دوستان ! عالم روشنفکری عالم "وهم"است و "وهم " عالم "سرگردانی ".سرگردانی نه به معنای اصیل کلمه ،بلکه به معنای معلق بودن میان زمین وآسمان ،بی هیچ دست آویزی وبی هیچ کوششی برای یافتن دست آویزی.
هرجزیره دانایی در این سرزمین چندان اعتنایی به گذشته ندارد به عبارت دیگرنگاه" historic" رادر حوزه فعالیت های خویش می رهاندکه این شاید به دلیل این باشد که ویراست تاریخ به وسیله پیروز شدگان امری است که برتوده های عموم نیز پوشیده نیست .
اما میان این گیر ودار ها، من معتقدم که جانوری به نام انسان قادربه شکستن ساختارهای اطراف خو یش است وتوان دسترسی به دا ده های معتبر را دارد وحتی توان اصلاح "reform" واقعیات کاذب را دارد که ترجیح می دهم در آینده نزدیک به این موضوع بپردازیم .
نگاه، نگاه کلی است وچون توان خویش را در شکستن ساختارها قبول نداریم وهمیشه خاموش زندگی می کنیم"quietist"/خاموش گرا/ پس نتیجه چنین رویه ای چیزی جز عدم شناخت درست امرو ز نیست، که یاروشنفکر کم تحرک را می سازد یا نادان متعهد به ساختار.
یکی دیگر ازپارادایم های من نسبت به این موضوع این است که ،دلیل عدم دانایی درست نسبت به اتفاقات اطراف محصول "وهم" افراطی است، روشنفکر خود را معیار ارزیابی حق وباطل همه جهان می داند وگمان میکنند هر آنچه در جان وجهان درون خویش اتفاق می افتددر همه عالم اتفاق می افتد، اگر روزی سر کیف باشد همه عالم را روشن ومصفا می بیند، ودیگر روز اگر افسرده وغمگین باشد همه عالم را سیاه وبی روزن و درخیال خوداز زبان خلق وخلق از زبان او سخن می گویند.
دوستان ادیب ودانا!فرم ومحتوای حوزه دانایی این نیست اگربخواهیم به این طریق زیست کنیم مصداق بارز شعر شاملو می شویم که می گفت:
من بر ای برهنگان می نویسم ،برای خاکستر نشینان ،برای آنان که برر خاک سرد امیدوارندوبرای آنها که دیگر به اسمان امید ندارند، باید تغیر رویه های ا ین چنین اگر هست رادرپیش بگیریم قبول زحمت کنیم تا بر داشته های خویش شک نکنیم.
روشنفکر به حالاتی خواهد رسید وخواهد دید که خلق (متعهد خاموش گراو...)را گوش با او نیست، که دلیل آن هم این است که آنها درانتظار کتاب ،شمشیر، غروب وسرمایه های ماورایی اند ولی آتش خشم نگاه دانا و واقع بینانه "realisticly" شما کوچکترین اثری بر این جماعت خفته وبادمجان دور قاب چین که حقیقت را در افسانه می جویند به راحتی نخواهد داشت ،لزا صبر بر رنج در این سرزمین درد مملوء هنر مردان جنگی است ،تا جایی که شاملو می گویداما اگر تاج خاری نیست ،خودی هست که بر سر نهیدو اگر صلیبی نیست که بر دوش کشید ،تفنگی هست ، اسباب بزرگی، همه آماده. وآنچه لااقل می دانیدومطمن بر داشتنش هستید:میروم خوش به سبک بالی، همه ذرات وجودم آزاد باد.
آری وهیچ کس نمی دانست نام آن کبوتر غمگین کز قلب ها گریخته، ایمانست . این پدیده ای است که خلق بدون هیچ تردیدی به آن خواهد رسید، منتها کمی دور یا کمی نزدیک.
دانایی دیگر یک روشنفکر این است که با تمام خنگ بودنش بالاخره در می یابد که خلق سکوت کرده را با او سر سازگاری نیست.
اینجا به نیابتآ وبه نمایندگی تمام این انسانهای بی تکرا ر میگویم:
ای کاش می توانستم یک لحظه ،حتی می توانستم ای کاش ،بر شانه های خودم بنشانم این خلق بی شمار را ،گرد حباب خاک بگردانم ، تا با دو چشم خویش ببیندکه خورشیدشان کجاست وباورم کنند
ای کاش...
امید به روزی که مصداق شعر شاملو هم شویم هم نشویم...
پس چرا نمی شوی بلند؟
دستهای مهربان تو
پس چرا تکان نمی خورند
این جنازه تونیست ،نیست
من کفن سرم نمی شود
من که باورم نمی شود
لااقل بگو ،بگو،بگو
یک کلام زیر لب
دیر می شودنماز شب!
باز هم تو می شوی بلند
یا من اشتباه کرده ام
یا به من دروغ گفته اند
هیس! بچه ها ،یواش تر!
او فقط به خواب رفته است...
نماز سبز جماعت
درآینه
دار و ندار خویش رامرورمی کنم
این خاک تیره، این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
درآینه به جزدوبیکرانه کران
به جززمین وآسمان
چیزی نماندست...
ندیده ای مرا؟
Moon is moving,
Clouds are crying,
And I am walking.
I `m alone,
You are alone,
All of us are alone.
Clouds are going
Sun is rising
Still I`m walking
But star is winkling,
And she is saying:
"Life is good,
Night is good,
Day is good..."
But I`m alone.
پس گوش کن ...یک نفر..آن طرف پنجره بسته تورا می خواند
فرنوش ...!
منم.....
میان چشمان توکه نه کوچکم نه بزرگ
منم برگ خشکیده پاییزان که با موج سبز هوا همسفر شده ام
منم سکوت تازه خویش
اینجا حصار بزرگ فرو ریخته است
انجا حرام آباد ومن تعجب زاده ام
سالهاست که پیراهن بیهودگی بر تن کرده ام
پیراهن بیهودگی...
درشب های سرد سال تراژدی عظیمی را رخ می دهد
آه که چه قدر تنهایی در خم مصراع های من زیادند
که چقدر مشکوکم ...
که چقدر تنهایم
Sitting on the sea shore,
watching the beautiful sunset,something which I always liked.
All at once I realized She was adressing me...
Me?!I asked bewilderingly.
yes ,you.,com and sitnear me.I want to talk,to you.
Everyday,watching people from high,when you see them lying ,cheating,swearing falsly...
You won`t believe how hard it is watching people taking the wrong way,making a mistake,and you can`t do anything,but being a token...being a sign....
However I put my hope that someday ,somewhere,I could tell them all these.
To people who I like to find their real way,just like you....!
I opened my eyes and the beautiful sun was sleeping in the sea arms...
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


